مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

تبلیغات تبلیغات

مردی که شما نمی‌شناسیدش-1

خانه‌‌ی ویلاییِ به نسبت قدیمی و دو طبقه‌ای است واقع در محله‌‌ی نمی‌دانم کجا. خانه در ضلع شمالی کوچه قرار گرفته است. کوچه دلباز است و گشاد. نه از آن کوچه‌های تنگ و باریک که هر خودرو‌ هنگام عبور از آن باید کلی احتیاط کند و مراقب باشد یک وقت به آینه بغل ماشینی که از روبه‌رو می‌آید نزند. انتهای این کوچه بن‌بست است و می‌توان یک اتوبان را از آن سویش دید. اینکه کدام اتوبان نمی‌دانم.
در طبقه اول این خانه زنی سالمند زندگی می‌کند و پرستاری میانسال که در چند سال اخیر برای پیرزن همچون دوست و همدمی جدایی‌ناپذیر بوده است. پرستار شبانه‌روز در کنار پیرزن است و برای همین کار استخدام شده است.

در طبقه دوم این خانه مرد جوانی زندگی می‌کند که در واقع پسر همان پیرزنِ ساکن در طبقه اول است. مرد جوان مدیر یک شرکت است. همیشه رفتاری رسمی، محترمانه و محافظه‌کارانه دارد اما نمی‌توان او را مردی بی‌عاطفه دانست. بعضی‌ها معتقدند که اتفاقا خیلی هم احساساتی و مهربان است. بر سر هیچ‌کس داد نمی‌زند. به کارمندانش تذکرهای کوبنده و چکشی نمی‌دهد و با این همه اوضاع شرکت همیشه رو به راه است. انگار هرکس خودش می‌داند باید با چه نظم و ترتیبی کار کند.

کار هر روز مرد این است که از شرکت به خانه برگردد. اول سری به مادرش بزند و بعد به طبقه دوم برود. استراحتی بکند و حوالی ساعت ۸ برای شام به طبقه پایین بیاید. کمی کنار مادر بنشیند و با او گپی بزند و دوباره برای ساعات پایانی شب به طبقه دوم برگشته، کتابی تورق کند، به یک موسیقی گوش کند و حوالی ساعت ۱۱، ۱۱ونیم بخوابد. همین. یک زندگی ساده و معمولی و خالی از زن. دوری از زنان تصمیم او برای تمام زندگی‌اش بوده است. نه اینکه با زنان مشکلی داشته باشد. کسی هرگز ندیده به زنی بی‌احترامی کرده باشد. فقط همیشه تنهایی‌اش را به بودن با زنان ترجیح داده است. نه همسری، نه دوست مونثی. حتی در صفحات اجتماعی هم زن بخصوصی را دنبال نمی‌کند جز اقوام درجه یکشان که البته پست و استوری آنان را هم دیر به دیر چک می‌کند.
البته به جز برنامه روزانه و تکرارشونده‌ای که از آن یاد شد، مرد هر ماه به یک مرکز نگهداری از کودکان بی‌سرپرست هم سر می‌زند و مبلغی را برای مخارج آن ماهِ موسسه تقدیم می‌کند. بعد برای لحظاتی، از دور به بازی کردنِ کودکان نگاهی می‌کند و با خاطری آسوده و رضایتمند به خانه یا محل کار خود بازمی‌گردد...

 

+ عنوان این پست را با الهام و اقتباس از کتابِ «به او که شما نمی‌شناسیدش» (اثری از کیکاووس یاکیده) انتخاب کرده‌ام.

مسافر پیاده ، ۱۴۰۳-۰۲-۱۱ ، متفرقه
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها