مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

تبلیغات تبلیغات

جسورتر از بیداری

خواب دیدم جایی هستم و احسان علیخانی دارد با من درباره برنامه جدیدی که قصد ساختنش را دارد صحبت می‌کند. از پروژه عظیمی می‌گفت که برای بخش‌بخش آن افراد متعددی با او همکاری می‌کردند. او برای من هم یک پیشنهاد کاری داشت، اینکه نویسندگی یکی از بخش‌ها را به عهده بگیرم. برخلاف بیداری که معمولاً در برابر پیشنهادهای جدید دست و پایم می‌لرزد و به این فکر می‌کنم که آیا این پیشنهاد را قبول کنم یا نه، آیا از پس آن برمی‌آیم یا نه و ... خیلی سریع و به راحتی گفتم: باشد. انجامش می‌دهم. بعد گفت تا زمانی که قصد ساختن آن پروژه را دارند می‌توانم نویسندگی برنامه‌هایی درباره افطار و ماه رمضان را هم برایش انجام دهم. در این مورد هم باز بی‌معطلی گفتم: باشد. آن را هم انجام می‌دهم! البته می‌توانستم احساس کنم که آنجا هم اندک دلهره‌ای تهِ دلم بود اما آن‌قدری نبود که جلوی پذیرش چنین پیشنهادی را بگیرد یا مانعش شود.   من در
ادامه مطلب

روزهای پرکاری

چند روزِ گذشته روزهایی پر از قرص ژلوفن بود. روزهایی پُرِ درد. اما خب همه‌اش این نبود. مثلا بر تنبلی‌ام هم تا حدودی غلبه کردم و به جستجوی مقالات علمی-پژوهشیِ مرتبط با موضوعِ انتخابی‌ام پرداختم. برای به دست آوردن پیشینه پژوهش دو تا از مقالات را خواندم و چند خطی درباره‌شان نوشتم. از استادم هم سوالی در همین رابطه پرسیدم و فهمیدم می‌توانم پیشینه را محدودتر کنم. رتبه‌بندی مجلات علمی زبان و ادب فارسی را هم بررسی کردم. اما تا خواستم کمی بیشتر ادامه دهم، کار مجله فشرده‌تر شد. درواقع ما بالاخره حمایت یک سازمان دولتی را به دست آوردیم و همین موضوع حجم کارمان را بیشتر کرد. چون باید به جای یک شماره، دو شماره مجله را آماده می‌کردیم‌. فعلا مشغول آماده‌سازی‌اش هستیم. پریروزها به کتابخانه هم رفتم تا کتاب‌های قبلی‌ام را پس دهم. این‌بار نخستین عشق تورگنیف را امانت گرفتم. کتابی که از مدت‌ها پیش قصد خواندنش را
ادامه مطلب

جنازه‌ای کنار دیوار

به کتابخانه رفته بودم و داشتم از میان قفسه‌ها، رنج‌های ورتر جوان و دو کتاب دیگر را برمی‌داشتم که تلفنم زنگ خورد. پدرم بود. برداشتم و با صدای آهسته گفتم: بله. پدرم گفت: کتابخونه‌ای؟ گفتم: آره. گفت: کار خاصی نداشتم. و خداحافظی کرد. کتاب‌ها را که گرفتم آمدم بیرون و به او زنگ زدم. خواستم بدانم آیا کاری داشته یا همین‌طوری زنگ زده بوده است. پدرم گفت: کاری نداشتم. از خیابون صدای تصادف وحشتناکی اومد و یه نفر شروع کرد به جیغ کشیدن. نگرانت شدم. خیالم راحت شد که کتابخونه‌ای. کمی روی نیمکتِ پارکِ نزدیک کتابخانه نشستم تا خواهرم هم از سر کار برگردد و با هم برویم. همان‌طور که منتظر بودم دیدم کارت کتابخانه‌ام نیست. کیفم را گشتم و محتویات ساکم را خالی کردم اما نبود. برگشتم به کتابخانه و دیدم جا گذاشته بودمش. خواهرم که رسید سوار بی‌آر‌تی شدیم و برگشتیم. در کوچه بالایی خانه‌مان، مردم جمع شده بودند. اولش هرچه
ادامه مطلب

دلگرمی

پرونده ویژه‌نامه‌ای که با حمایت یکی از سازمان‌های استان اصفهان آماده‌اش کردیم، بسته شد. کار تمام شد و مجله زیر چاپ رفت. دستمزدمان هم بیشتر از ماه‌های پیش بود که همین امروز واریز شد. مادر و پدرم کمی دلگرم شدند به اینکه دخترشان از روزنامه‌نگاری یک پولی هم درمی‌آورد. همکاری‌ام با دو نشریه دیگر نیز آغاز شده است. آن دو نیز دو نشریه ویژه کودکان و نوجوانانند. دو تا از مطالبی که درموردش با سردبیر حرف زده بودیم به دستشان رساندم اما دو مطلب دیگر را هنوز ننوشته‌ام. آن دو مطلبِ دیگر مربوط می‌شود به صفحاتی که برای معرفی کودکان و نوجوانان حافظ و قاری قرآن در نظر گرفته‌ایم. مشابه همین صفحه را در تمشک مهربان هم داریم اما در تمشک، کودکان هنرمند و ورزشکار و ... را معرفی می‌کنیم. من فکر می‌کردم پیدا کردن کودکان قاری و حافظ قرآن ساده‌تر از پیدا کردن کودکان هنرمند باشد اما تا امروز برای چندین نفر پیام فرستاده‌
ادامه مطلب

مردی که شما نمی‌شناسیدش-1

خانه‌‌ی ویلاییِ به نسبت قدیمی و دو طبقه‌ای است واقع در محله‌‌ی نمی‌دانم کجا. خانه در ضلع شمالی کوچه قرار گرفته است. کوچه دلباز است و گشاد. نه از آن کوچه‌های تنگ و باریک که هر خودرو‌ هنگام عبور از آن باید کلی احتیاط کند و مراقب باشد یک وقت به آینه بغل ماشینی که از روبه‌رو می‌آید نزند. انتهای این کوچه بن‌بست است و می‌توان یک اتوبان را از آن سویش دید. اینکه کدام اتوبان نمی‌دانم.در طبقه اول این خانه زنی سالمند زندگی می‌کند و پرستاری میانسال که در چند سال اخیر برای پیرزن همچون دوست و همدمی جدایی‌ناپذیر بوده است. پرستار شبانه‌روز در کنار پیرزن است و برای همین کار استخدام شده است. در طبقه دوم این خانه مرد جوانی زندگی می‌کند که در واقع پسر همان پیرزنِ ساکن در طبقه اول است. مرد جوان مدیر یک شرکت است. همیشه رفتاری رسمی، محترمانه و محافظه‌کارانه دارد اما نمی‌توان او را مردی بی‌عاطفه دانست. بعضی‌ها مع
ادامه مطلب

تصویرگری به روی یادداشت‌ها

این اولین‌باری است که قرار است برای یادداشت‌هایم، تصویرگریِ اختصاصی کشیده شود. یادداشت‌هایی که برای دوچرخه می‌فرستادم تصویرگری نداشت. یعنی این‌طور نبود که به کسی سفارش دهند متناسب با آنچه نوشته شده چیزی طراحی کند. برایش دنبال عکس یا تصویرگری آماده‌ای می‌گشتند و کنار متن قرار می‌گرفت. در سروش هم کارم تحقیق درباره پرونده شکل‌گیری برخی اشعار و سرودهای کودکانه بود. بنابراین تصویرگری نداشت. و در تمشک هم چون کار اصلی‌ام گردآوری اخبار و مصاحبه و گفتگو با کودکان است باز هم خبری از تصویرگری نیست، جز اینکه برای صفحه بَلالِ خبربیار از همان شماره‌های نخست یک شخصیت طراحی شد که همیشه کنار مطلبم می‌آید. اما حالا در دو مجله جدیدی که با آن‌ها همکاری دارم، برای هر یادداشت یک تصویرگری در نظر گرفته شده. دلم می‌خواهد هرچه زودتر بدانم تصویرگرِ یادداشت‌هایم کیست و متن چگونه به تصویر کشیده خواهد شد.
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها